زندگی
پیش از آن که واپسین نفس را بر آ رم ،
پیش از آنکه پرده فرو افتد ،
پیش از پژمردن آخرین گل.
بر آ نم که زندگی کنم ، بر آ نم که عشق بورزم ، بر آنم که باشم ....
در این جهان ظلمانی ، در این روزگار سرشار از فجایع ،
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیاز مند منند ، نزد کسانی که نیازمند ایشانم ،
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم ، شگفتی کنم ،باز شناسم، که ام...!
که میتوانم باشم...! که میخواهم باشم....!
تا روزها بی ثمر نمامد، ساعتها جان یابد ، لحظه ها گرانبار شود....
هنگامیکه می خندم، هنگامیکه می گریم ، هنگامیکه لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو ، به سوی خود ، به سوی خــدا
که راهی است ناشناخته پر خار ، نا هموار ،
راهی که باری در آن گام میگذارم که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم،
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را ،
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
به شگفت در آیم از زیبایی حیات ،
اکنون مرگ می تواند فـــراز آید اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توا نم بگویم که زندگی کرده ام...